سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هیچ بنده ای در پی دانش جویی نعلین به پا نکرد و کفش نپوشید و جامه برتن ننمود، جز آنکه خداوند گناهانش را در همان درگاه خانه اش آمرزید . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» 10 مخلوق وحشت آفرین اعماق دریا

... من که باور نمی کنم چنین موجوداتی وجود داشته باشند

موجودات وحشت آفرین در اعماق دریا

در اعماق دریا

در اعماق...

من نمی دانم این چه وحشت آفرینی است که در اعماق دریا پنهان شده و در آن مکان دور و تاریک و تنها و خلوت

به وحشت آفرینی مشغول شده

حالا مگر چه کار کرده که وحشت آفرین نامیده شده...

حق کسی را خورده، دروغ گفته، گران فروشی کرده،

سر کسی کلاه گذاشته، جنس انبار کرده، به ناموس کسی تجاوز کرده، ...

من وحشت آفرینانی بهتر و قویتر و نزدیکتر می شناسم

در همین نزدیکی

در کنار من و تودر جاهایی شلوغ و روشن

در بازارها

در مسندهای قدرت و ثروت

با لبخنهایی ریایی

من از آنها بیشتر وحشت دارم

وحشت آفرینی در اعماق دریا...



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » ( یادداشت ثابت - سه شنبه 92/9/20 :: ساعت 7:15 عصر )

»» تقدیم به همه کارمند ها و مخصوصا مسئول دفتر ها

من مسئول دفترم، 10 ساله که مسئول دفترم و امروز این شعر (یا متن) دقیقا وصف حال منه وقتی خوندم شاخ درآوردم

شرح حالی از من کارمند مسئول دفتره

این تبلیغ افسردگی و نا امیدی و هیچ چیز دیگری نیست

این یک اندوه نوشته، تراویده از یک زهن زخم خورده است

آخرش نوشتم از کیه:


انسان دیگری به این دنیا ملحق،

و به سرعت رام می شود

در میان درد و خفت و رسوایی دائمی

آن پسر جوان قوانین آنها را می آموزد

در این زمان که این بچه در حال بزرگ شدن است

با هر اشتباهی ضربات شلاق در انتظار اوست

از تفکراتش بی بهره می ماند

و مرد جوان متوجه میشود که همواره باید تقلا کند

به خودش قول می دهد

که دیگر از امروز به بعد

آنها خواسته هایش را نادیده نگیرند

چیزی که درک کردم

چیزی که فهمیدم

هرگز آنطور که باید در زندگیم ندرخشیدم

هرگز نخواهم بود

هرگز نخواهم دید

نخواهم دید چیزی را که حتی ممکن است وجود داشته باشد

چیزی که درک کردم

چیزی که فهمیدم

هرگز آنطور که باید در زندگیم ندرخشیدم

هرگز آزاد نخواهم بود

نه می توانم خودم باشم

پس تو را نابخشوده می خوانم

آنها زندگیشان را وقف او می کنند

تا به زندگیش ادامه دهد

سعی می کند که آنها را خوشنود نگه دارد

این مرد حال به هم زن

در سراسر زندگیش همواره

بی وقفه در حال ستیز بوده

این جنگیست که او هرگز پیروز نخواهد شد

چیزی که آنها خواهند دید یک مرد خسته است، دیگر اعتنایی نمی کنند

 سپس آن پیر مرد آماده می شود

تا در افسوس به دنیا آمدنش بمیرد

و آن پیر مرد من هستم

چیزی که درک کردم

چیزی که فهمید

هرگز آنطور که باید در زندگیم ندرخشیدم

هرگز نخواهم بود

هرگز نخواهم دید

نخواهم دید چیزی را که حتی ممکن است وجود داشته باشد

چیزی که درک کردم

چیزی که فهمیدم

هرگز آنطور که باید در زندگیم ندرخشیدم

هرگز آزاد نخواهم بود

نه می توانم خودم باشم

پس تو را نابخشوده می خوانم

تو این اسم را برای من گذاشتی

من هم تو را به این اسم می خوانم

پس تورا نابخشوده می خوانم

هرگز آزاد نخواهم بود

نه می توانم خودم باشم

پس تو را نابخشوده می خوانم

این متن آهنگ Unforgiven یا نابخشوده گروه متالیکاست.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » ( یادداشت ثابت - سه شنبه 92/7/3 :: ساعت 11:16 صبح )

»» نوع خاصی از بدشانسی

من یک نوع خاصی از بدشانسی دارم و او هم اینه که من از فرزند رئیسام شانس نیاوردم

یعنی چی؟ شنیدی میگن مثلا فلانی از خونه شانس نیاورد او از زن گرفتن شانس نیاورد و ... از این قبیل

من هم از بچه رئیس شانس نیاوردم خوب حالا براتون میگم یعنی چی

اول اینو بگم تمام واو به واو این متن حقیقته و هیچ خیال پردازی در اون نکردم. حالا بخونید...

من الان 10 ساله مسئول دفترم. یعنی شغلم مسئول دفتریه.

رئیس اولم یه پسر داشت که این کافر شده بود آره منکر دینش شده بود و هیچ اعتقادی به خدا و پیغمبر و اینها به معنای واقعی نداشت جالبه که باباش آخر آدم های مذهبی بود

من و اینو هم اتاق کرده بودن یعنی یه اتاق داده بودند به اندازه یه سوراخ موش ، من و این توله رئیس هم در این اتاق همکار بودیم.

از صبح که می شد این به تمام اعتقادات ما توهین می کرد تا آخر شب. ماه رمضون تو چشم من نیگاه می کرد و پسته می خورد و به من می خندید و می گفت دینتو عوض کن تا گرسنگی نکشی از صبح تا شب هم با من بحث می کرد و خلاصه منو به مرز جنون رسوند و منم یه روز استعفا دادم و رفتم.

رئیس بعدی ما 4 تا بچه داشت و اتفاقا خانواده خوبی بودن یه خانواده شیرازی با صفا و خوب ولی 4 تا بچه داشت

اولی دختر بود و داشت عروسی می کرد خدا شاهده تو گرمای 45 درجه تابستون تو ماه رمضون من هرروز خانواده رئیسو بر میداشتم می بردم بازار برای خرید جهازیه

بله به مدت 1 ماه کار من این بود از خرید لوازم آشپزخونه و مبلمان و بوفه و میز نهار خوری .... تا لباس عروس و عرق گیر دوماد و کت شلوار و ... همه چیز بنده بودم

بعد هم جهاز رو بار کامیون کردیمو فرستادیم نیشابور برای عروسی...

پسر حاج آقا یه پراید خرید ... خلاصه از خرید و به نام زدنو و وکالت و ثبت و پلاک گرفتن و تا سرویس ماشین بنده حضور شایان ذکری داشتم....

پسر کوچولوی حاج آقا هم برای بنده کار می تراشید یه روز می زد ویندوز کامپیوترش  رو می ترکوند و من باید میدویدم... یه روز زد پاور رو سوزوند... یه روز مادربرد و تا روزی که من بودم خداشاهده کل سیستمش رو عوض کردم

بعدش هم که سیستم نو شد هی بازی می خواست...

در همین گیر و دار بچه سومی که دختر بود دانشگاه قبول شد... از روز اول ثبت نامش و گرفتن مدارک بودم تا جایی که حتی کارت ملی نداشت و من رفتم برای کارت ملی ثبت احوال و خودمو جای برادرش جا زدم و اینها

بعد هم که اول هر ترمی باید براش انتخاب واحد می کردمو واحد ها رو تو روزهایی که حاج خانوم می خواست می گرفتم و غیره

در همین زمان اون دختره بود که براش جهاز خریدم، اون تهران دانشجو بود و می خواست 1 ترم میهمان بگیره به نیشابور و خودش هم نمی خواست بیاد تهران

و بنده با هزار شامورتی بازی بگیر و ببند و بیا و برو پوستم کنده شد تا از تهران به نیشابور براش میهمان گرفتم.

حالا این وسط خود حاجی هم کلی کار داشت که بریم بازار جاروبرقی بخریمو و یه روز بریم پارچه شلواری بخریم و ...

اینو بگم براتون اون پسره بود پراید خرید می خواست زن بگیره به جدم حاجی بهم گفت سید بگرد برامون یه دختر خوب پیدا کن د نخند به جدم راست میگم

منم از صبح تاشب به همه فک و فامیل زنگ میزدم ببینم دختر خوب دارن یا نه... چند تایی هم پیداکردم ولی نفهمیدم آخرش چی شد عروسی کرد یا نه

او دختره بود که جهاز خریدم و براش از تهران به نیشابور میهمان گرفتم... یه روز حاجی گفت سید این دختره رفته نیشابور درس هم نخونده تازه خونشون رو از نیشابور بردن بندر عباس

برو دانشگاهش هم شهریه اش رو زنده کن هم براش یه ترم دیگه میهمان به بندر عباس بگیر

به جان خودم 1 ماه میرفتم میومدم ولی بالاخره شد شهریه نتونستم براش زنده کنم ولی براش انتقالی از تهران به بندرعباس میهمان گرفتم ...

و خیلی کارهای دیگه که سریالی بود برای خودش اما از اونجا هم رفتم

اومدم یه جایی که اولش همه چیز خوب بود آروم بود ساکت بود

یه روز دیدم یه موجود با 200 کیلو وزن و یه کله نخودی با نیش باز وارد شد و گفتن این پسر رئیسه...

و از اون روز تا الان کابوسی شروع شده که پایان هم نداره

این پسر رئیس وحشتناک ترین پسر دنیاست

20 سالشه چاق بی نمک پررو و پر مدعا این بر خلاف اون اولیه که کافر شده بود از اون ور بوم افتاده و ادعای دین و ایمانش میشه و هیچ کس رو هم تو دنیا قبول نداره جز خودش و ...

بیچارم کرده... شوخی دستی می کنه... توهین می کنه ... حرف ناجور می زنه و ...

خیلی خندیدین ولی من امروز واقعا از دستش گریه کردم و به هیچ چیز و هیچ کس هم نمیشه اعتراض کرد

اینه که میگم من ار فرزند رئیس شانس نیاوردم.




نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » ( یادداشت ثابت - دوشنبه 92/7/2 :: ساعت 1:12 عصر )

»» حرف هایی از جنس خودم

معمولا وقتی شروع می کنم به تایپ کیبرد روی انگلیسیه و چقدر حرص می خوری وقتی می بینی کلی تایپ کردی و همشو باید پاک کنی

امروز اول مهر بود

23 سال پیش در چنین روزی بعد از اینکه از رادیو برنامه تقویم تاریخ رو گوش کردم با اون آهنگ استرس زا یه لقمه نون پنیر دستم گرفتم و تنها رفتم به سمت مدرسه

وقتی رسیدم همه صف ایستاده بودند و منم رفتم ته یه صف ایستادم

پرسیدم شماها کلاس اولید؟ گفتن آره. کله ها همه کچل، روپوش آبی و کیف قهوه ای که تو دستم بود

یه مرد خشن کچل با یه خطکش لاستیکی عجیب که بعد ها ما بهش می گفتیم خط کش لواشکی بالای یک سکو ایستاده بود و جز تهدید هیچ چیزی تو کلامش نبود

کلاس ما توی حیات بود جدای از کلاسهایی که تو طبقات

یه مدرسه قدیمی دولتی که سقف کلاس هاش چوبی بود

کلاس بوی نفت می داد و تخته سیاه تازه رنگ شده داشت

روبروی در کلاس ما یه در مرموز بود که ما فکر می کردیم سیاه چال مدرسه است و از شکافش همیشه یواشکی داخلش رو نگاه می کردیم و این بزرگترین هیجان اون روز هابود

هنوز مدرسه ها گاز نداشت و تو کلاس ها بخاری نفتی می گذاشتند

اولین دفتر مشقی که داشتم رو هیچ وقت یادم نی ره

دفتر کاهی

توی کلاس فقط من دفتر کاهی داشتم برگه هاش قهوه ای روشن و بود و کدر و ارزون تر از دفتر های معمولی بود اما چیز غیر عادی نبود چون خیلی ها اونو دیده بودند و میشناختنش

200 برگ هم بود لامصب تموم نمی شد تموم نمی شد مثل ساعت های کلاس

برعکس مدادهامون زود تموم می شد مثل زنگ تفریح

توی حیات مدرسه 3تا درخت کاج بود که هرکدوم 30 ساله بودن حدودا

دستشویی های مدرسه و آبخوریش کثیف ترین جای دنیا بود

حتی یک بوفه هم داشت که معمولا من نمی تونستم ازش چیزی بخرم

چند تا سکو هم بود که فقط اونایی که زورشون بیشتر بود می تونستن برن اونجا بشینن

یاد اون روزها بخیر روزهای سختی برای من بود و هیچ جذابیتی نداشت

الان که فکر میکنم هیچ روزی تو مدرسه خوش نمی گذشت

چون فکر می کردم مدرسه باید جای بهتری باشه چون فکر می کردم کسی کارشو درست انجام نمی ده نه من نه معلم نه ناظم نه مدیر ...

تا الان هم هیچوقت نه فکر کردم نه آرزو داشتم به اون دوران برگردم

من هنوز سردمه، من هنوز طعم تحقیر کلاس پنجمی ها یادمه، من هنوز درد خط کش لواشکی رو فراموش نکردم

من هنوز سرخی سیلی ناگهانی معلم کلاس اول رو یاد دارم، درد انگشتان من از خودکاری که لای انگشت ها گذاشته می شد و فشرده می شد و خیلی چیزای دیگه که من یادم نرفته...

امروز اول مهر بود

من ماشینم خراب شد

به سختی بردم درستش کردم

داشتم میومدم سر کار

دوباره خراب شد

دوباره به سختی بردم درستش کردم

چون تعمیرکار اولی کارشو درست انجام نداده بود

امشب اول مهره الان 10 شبه هنوز سرکارم رئیس نرفته و نمیره و هرشب همینه و هر شب من دیر میرم خونه

2 ساعت دیگه هم هنوز اول مهره

اگه زنده برسم خونه زنم شام درست کرده و بچم منتظرمه میگه بابا کجا بودی خوبی خسته نباشی

تنها جایی که دوست دارم باشم خونمه

تنهایی جایی که آدم هاش کارشون رو درست انجام میدن خونمه

تنها جایی که آرزوشو دارم خونمه

تنها کسانی که آرزوشونو دارم زن و بچمه

امروز اول مهر بود ...



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » ( یادداشت ثابت - یکشنبه 92/7/1 :: ساعت 9:16 عصر )

»» روشنفکرمآبی در دوران قحط الرجال

زمانه عجیبی است چون ما مردم عجیبی هیتیم

هر کسی و هر چیزی در میان ما ادعای روشنفکری و روشنفکر مآبی دارد

ایراد اساسی این است که ما روشنفکر نداریم، بله روشنفکر نداریم هرچه داریم روشن فکر نماست

یا نمادهایی که به غلط تفسیر به روشن فکری می شود.

روشنفکر چیست کیست کجاست چرا ماباید ضمیر روشن داشته باشیم

روشنفکران جامعه کسانی هستند که فرهنگ صحیح زیستن از ایشان به جامعه ریزش میکند و مردم به تاسی از آنها درست زیستن را می آموزند و بهتر بگوییم با فرهنگ می شوند

لزوم روشن فکری تحصیلات دانشگاهی و فرنگ رفتن و اینها نیست

سیاست های پست دوران گذشته متاسفانه روشن فکری را با بی بند و باری و فرنگی مآبی و خیلی چیزهای دیگر مخلوط کرده و این شده که هر کسی ادعای روشن فکری می کند

اگر ادعای روشن فکری دارید اگر فکر می کنید اینقدر با فرهنگ هستید که دیگران می توانند با نگاه به شما الگوی مناسبی داشته باشند

لطف بفرمایید و نگاهی به خلافی اتوموبیل خود بکنید ببینید که با خودتان چند چندید. 

تحصیلات دانشگاهی دارید ... افکار ضد دینی و مذهبی دارید ...اگر خوش تیپ هستید ... کتابخانه ای با چند صد جلد کتاب خوانده شده دارید و ... نه نشد ادا در نیاورید

چراغ قرمز نمی روید؟ پارک دوبله نمی کنید؟ طرح زوج و فرد و طرح ترافیک چی؟ دروغ نمی گویید؟ فحش نمی دهید؟ ... رعایت صف ... احترام به حقوق دیگران ...

چند دلار و چقدر طلا در خانه انباشته کرده اید؟ چقدر به دیگران امید می دهید؟ با یک تیم می توانید کار کنید و ...

باید بگویم بدبختی اساسی مردم و جامعه امروز ما این است

روشنفکر نداریم اما روشن فکر نما تا دلت بخواهد.

مردم امروز دوران قحط الرجال است

از دیو و دد ملولیم انسانمان آرزوست.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » ( یادداشت ثابت - سه شنبه 92/3/29 :: ساعت 9:18 صبح )

   1   2   3   4      >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

بی تکلف
حسین قلی خان که بود و چه کرد؟
سلام عمو هنوز خوابی
ارباب بی درد رعیت درمند
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 1
>> بازدید دیروز: 5
>> مجموع بازدیدها: 15876
» درباره من


هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه هیچیم.

» آرشیو مطالب
خرداد 91
دی 90
آذر 90
تیر 90

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
سایت روستای چشام
غزلیات محسن نصیری(هامون)
مناجات با عشق

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان




» طراح قالب